|
دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره ولی خیلی تنگ می شه ، گاهی می ترسم بمیره اما بازم به خودش میادو سو سو می زنه باز حیاط خلوط سینمو جارو می زنه می گم بهش تا کی می خوای عاشق بشی و بشکنی به روی خودش نمیاره ، می پرسه با منی ؟ با کیم ، با تویه عاشق پیشه سر به هوا با توهم یه دیونه در به در سر به هوا با تو که هر چی دارم می کشم از دست تو با تو که هر جا می روم مسیر دربست تو کی می خوای دست از سر آبروی من برداری کی می خوای عقلی که دزدیدی سر جاش بذاری کی می خوای بزرگ بشی سنگین بشینی سر جات سر به راه بشی دنیا رو نذاری زیر پات
واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی
چشماتو ببند عزیزم ، دنیای ما دیدنی نیست سیب رویائی عاشق خیلی کاله ، چیدنی نیست چشماتو ببند عزیزم ، دل آسمون کبوده دیدت این همه زشتی واسه چشمای تو زوده تو چشمات نجیب و پاک ، تو مسافر بهشتی با چشمهای بسته شاید رد بشی از دنیای زشتی . گوشاتو بگیر عزیزم ، گریه هام شنیدنی نیست ، دیگه معرفت تو قلب داداشای نا تنی نیست . گوشاتو بگیر عزیزم این صدا ، صدای جنگه صدای جیغ یه بچه ، صدای تیرو تفنگ گوش نکن صدای جنگو . بو نکن عطر جنونو چشاتو ببند عزیزم تا نبینی رنگ خونو وعده من با تو باشه دیدن یه جای بهتر . سر ایستگاه ترانه ، اون ور گریه آخر ..............
چون پاره سنگی عاشقم به گنجشکی هراسان و هر بار نا امید بر می گردم به خاک ، بر می گردم به خویش. ناامید و نیازمند زبانه می کشد عاقوشم به سویت از تو دور افتادم ..... از تو دور افتادم ..... در بیم مجالی و لالی ، به کاغذ آتش رسیده می مانم. جدا شده ای از نخ نگاهم چون بادکنک ماه ، سالهاست از کرشمه باران تو می گذرم بی چترو بارانی در سایه پنهان می شون در گریه پیدا ... هر چه هستم از تو دورم ......... دور ........ دور ......... دور ........ هر چه هستم از تو دورم ........
بسر افکنده مرا سايه اي از تنهائي چتر نيلوفر اين باغچه بودائي بين تنهائي و من راز بزرگي ست بزرگ . هم از آنگونه که دربين تو زيبائي بارَش از غيرو خودي هر چه سبکتر؛ خوشتر تا به ساحل برسد رهسپر در يائي آفتابا توو آن کهنه درنگت در روز من شهابم من و اين شيوه ي شب پيمائي بو سه اي داد ي و تا بوسه ي ديگر مستم کس شرابي نچشيداست بدين گيرائي تا تو برگردي و از نو غزلي بنويسم مي گذارم که قلم پر شود از شيدائي
همه برای بارش باران چشم به آسمان دارند ، اما خداوند دعای کودکی را اجابت می کند که کفش هایش پاره است ... وای باران ، باران . شیشه پنجره را باران شست ، از دل من اما چه کسی نقش زیبای تورا خواهد شست؟ شهرمان بوی تازگی گرفت ، دل ها بارانی شد و قلب ها رقیق . آدمها مهربان شده بودن یکی می گفت : برویم بیرون گشتی بزنیم . هوا بوی رحمت و بخشایش می دهد .برویم جانی تازه کنیم . کمی پائین تر . نه چندان دور همان دور و اطراف اما چشم ها چیز دیگر می گفتند و قلب ها به دلیلی متفاوت به لرزه در می آمدند مادرش کاسه زیر چکه های سقف می چید و پدرش در تدارک چفت کردن شکاف میان شیشه ها آن وسط کودک هم حتما فکر می کرد کفش هایش هنوز پاره اند پس نباید خیال دور شدن از سقف کوچک خانه در سر داشته باشد ..... کاش باران چشم هایمان را هم بشوید چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
ای که با ناز نگاهت دلمو دیونه کردی پا گذاشتی توی سینم توی قلبم خونه کردی، ای که وقتی تو رو دیدم دل تنهام زیرو رو شد با تو بودن تورو داشتن ، واسه من یه آرزو شد . طفلی قلب عاشق من ، به خودش می گفت همیشه آرزوی با تو بودن ، یه روزی حقیقت میشه ولی آرزوم بزرگ بود ، تو به یاد من نبودی من با تو بودم همیشه ، ولی تو با من نبودی تا تو رد می شدی قلبم،از تو سینه کنده میشد می یومد پشت چشامو ، منتظره یه خنده میشد. تو که اخم می کردی سنگ دل ، قلب عاشقم می ترسید همش از ترس جدایی ، حیوونی دلم می لرزید . من که عاشق تو بودم ، چرا عشقمو ندیدی چرا قلب عاشقمو تو به خاک و خون کشیدی .........
تو شعر های سپیده من ، جایی نمونده واسه تو سیاهی و دربدری از روزگار من برو ، برو دیگه دوست ندارم ، یه لحظه پیشم بمونی دیگه نمی خوام تو گوشم شعرای غمگین بخونی اگه نمیری هم بدون ، که دشمن جون منی دلم می خواد هر جوری هست کنار من جون بکنی. دنیای من روشنه و تو دشمن روشنی ها، خورشید دل من داره میاد .بی سروپا و رو سیاه می خوام روزای خوب من ، شکنجه جونت بشه سپیدهای من تورو ، تا مرز مردن بکشه . سیاهی و دربدری غصه نا تموم من ، چه چقدر باید گریه کنم ، از من و گریه دل بکن دختره ماه و مهر من ، اومده و پشت دره اونم دلش می خواد ، غمو از روزگارم ببره برو دیگه دوست ندارم یه لحظه پیشم بمونی . دیگه نمی خوام تو گوشم شعرای غمگین بخونی . اگه نمیری هم بدون ، که دشمن جون منی دلم می خواد هر جوری هست کنار من جون بکنی.
رفتيُ خاطره های تو، نشسته تو خيالم بی تو من اسير دست، آرزوهای محالم ياد من نبودی اما، من به ياد تو شكستم غير تو که دوری از من ، دل به هيچ کسی نبستم
هم ترانه ، ياد من باش
اگه باشی با نگاهت، ميشه از حادثه رد شد
منو نشناختی و رفتی قاب عشقمو شکستی . اگر قابلت نبودم ، پس چرا با من نشستی من که پر زدم تو رویا ، از غم دربه دری ها تو بدون دلم گرفته ، از تو و ناباوری ها بذار همه بدونن ، من یه عاشق دیونم واسه پیدا کردن تو چه روزایی گذروندم، از تو و خاطراتت ، مونده عکسی از نگاهت روبروش نوشته بودی تو رو تا ابد می خوامت بدون اینو ای ستاره، تو رو می بینم دوباره اینو بگم تا بدونی ، دلم هواتو داره .....
روز پائیزی میلاد تو در یادم هست روز خاکستری سرد سفر یادت نیست ناله نا خوش از شاخه جدا ماندن من، در شب آخر پرواز خطر یادت نیست تلخی فاصله ها نیز به یادت مانده است، نیزه بر باد نشسته است و سپر یادت نیست یادم هست ، یادت نیست. خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود، پس چرا گشته شبانه دربه در یادت نیست من به خطو خبری از تو قناعت کردم قاصدک کاشکی نگویی که خبر یادت نیست. یادم هست ، یادم نیست عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید، کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست. تو که خود سوزی هر شب پره را می فهمی ، باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست. تو به دل ریختگان ، چشم مداری بی دل آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست یادم هست ، یادت نیست...
زردها بیهوده قرمز نشدند قرمزی رنگ نیانداخته بیهوده بر دیوار، صبح پیدا شده ،اما آسمان پیدا نیست. گرته ی روشنی مرده برفی همه کارش آشوب بر سر شیشه هر پنجره همه بگرفته قرار، من دلم سخت گرفته است از این، میهمانخانه ، مهمان کش قوزش تاریک. که به جان هم نشناخته ، انداخته است. چند تن خواب آلود چند تن نا هموار چند تن نا هشیار که به جان هم نشناخته ، انداخته است.
آخرین نفسم برای تو بود اما تو نخواستی این بهترین هدیه من بود اما تو نخواستی من چه فکرا یی کردم اما تو اون نبودی من بردمت تا آسمون اما تو اون نبودی برات آشیونه ساختم تو قلبم اما تو رفتی بهت گفتم تا آخر پیشت میمونم اما تو رفتی بهت گفتم برای چی با من؟ اما تو نگفتی گفتم مگه گناهی کردم؟ اما تو نگفتی اما تو نگفتی .....
به تو گفتم به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات، چشمهاتم تنهام گذاشتن. حالا من موندم و تیغ و رگ دست و تک ستاره تو و من ، بگو گفتم یا نگفتم . مگه به تو نگفته بودم بی تو روزگاره من تیره و تاره حالا روزگاره من ، بعد از سفر کردن تو طناب داره، تیغ و میکشم رو رگهام ، میپاشه خونم رو عکسات ، نتونست سدی بسازه ، رنگ چشمات ، سیل اشکات. به تو گفته بودم ، اگه نباشی یه روز ، کاری با دنیا ندارم......
ملاقات قسم به عشقمون قسم . همش برات دلواپسم، قرار نبود اینجور بشه ، بشی همه کسم راستی چی شد چه جوری شد ، این جور من عاشقت شدم . شاید می گم تقصیر توست ، تا کم شه از جرم خودم به ملاقاتت آمدم ببینی که دل سپرده داری چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری نگاه کن، دلم را عاشقانه هدیه کردم تو دریا باشو ، من جویباره عشقو ، در تو جاری من از پروانه بودن ها ، من از دیوانه بودن ها من از بازی یک شعله سوزنده ، که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم من از هیچ بودن ها ، از عشق نداشتن ها ، از بی کسی و خلوت انسان ها می ترسم......... |















