
دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره
ولی خیلی تنگ می شه ، گاهی می ترسم بمیره
اما بازم به خودش میادو سو سو می زنه
باز حیاط خلوط سینمو جارو می زنه
می گم بهش تا کی می خوای عاشق بشی و بشکنی
به روی خودش نمیاره ، می پرسه با منی ؟
با کیم ، با تویه عاشق پیشه سر به هوا
با توهم یه دیونه در به در سر به هوا
با تو که هر چی دارم می کشم از دست تو
با تو که هر جا می روم مسیر دربست تو
کی می خوای دست از سر آبروی من برداری
کی می خوای عقلی که دزدیدی سر جاش بذاری
کی می خوای بزرگ بشی سنگین بشینی سر جات
سر به راه بشی دنیا رو نذاری زیر پات
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 11:37  توسط حمید
|

واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی
حالا پر پر می زنم من تا همیشه آسوده باشی
دیگه نه غروب پائیز رو تن لخت خیابون
نه به یاده تو نشستم زیر قطره های بارون
واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه
وقتی دلتنگیه این خاک تو لحظه هام می شینه
تو می ری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره
ابر دلگیره گذشته آخرش یه روز بباره
ولی من می مونم اینجا با دلی که دیگه تنگه
می دونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه......
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 16:44  توسط حمید
|

چشماتو ببند عزیزم ، دنیای ما دیدنی نیست
سیب رویائی عاشق خیلی کاله ،
چیدنی نیست
چشماتو ببند عزیزم ، دل آسمون کبوده
دیدت این همه زشتی واسه چشمای تو زوده
تو چشمات نجیب و پاک ، تو مسافر بهشتی
با چشمهای بسته شاید رد بشی از دنیای زشتی .
گوشاتو بگیر عزیزم ، گریه هام شنیدنی نیست ،
دیگه معرفت تو قلب داداشای نا تنی نیست .
گوشاتو بگیر عزیزم این صدا ، صدای جنگه
صدای جیغ یه بچه ، صدای تیرو تفنگ
گوش نکن صدای جنگو . بو نکن عطر جنونو
چشاتو ببند عزیزم تا نبینی رنگ خونو
وعده من با تو باشه دیدن یه جای بهتر .
سر ایستگاه ترانه ، اون ور گریه آخر ..............
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 11:50  توسط حمید
|

چون پاره سنگی عاشقم به گنجشکی هراسان
و هر بار نا امید بر می گردم به خاک ، بر می گردم به خویش.
ناامید و نیازمند زبانه می کشد عاقوشم به سویت
از تو دور افتادم ..... از تو دور افتادم .....
در بیم مجالی و لالی ، به کاغذ آتش رسیده می مانم.
جدا شده ای از نخ نگاهم چون بادکنک ماه ،
سالهاست از کرشمه باران تو می گذرم بی چترو بارانی
در سایه پنهان می شون در گریه پیدا ...
هر چه هستم از تو دورم ......... دور ........ دور ......... دور ........
هر چه هستم از تو دورم ........
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 20:47  توسط حمید
|

بسر افکنده مرا سايه اي از تنهائي چتر نيلوفر اين باغچه بودائي بين تنهائي و من راز بزرگي ست بزرگ . هم از آنگونه که دربين تو زيبائي بارَش از غيرو خودي هر چه سبکتر؛ خوشتر تا به ساحل برسد رهسپر در يائي آفتابا توو آن کهنه درنگت در روز من شهابم من و اين شيوه ي شب پيمائي بو سه اي داد ي و تا بوسه ي ديگر مستم کس شرابي نچشيداست بدين گيرائي تا تو برگردي و از نو غزلي بنويسم مي گذارم که قلم پر شود از شيدائي
به تقاص چه گناهي بايد اينجوري بسوزم واسه ي يه اشتباهي چه اومد به حال و روزم مگه من چه كرده بودم كه چنين شكسته قلبم اه از اين خيال چشمات كه منو گرفته از من رسم اين دوره زمونه شده عاشق كشي اما بيچاره عاشق خسته كه شده تارك دنيا حالا باز حرفاي مردم ميشينه توي خيالم كي ميشه دل بسوزوني تو براي حال زارم هميشه تو رو تو خوابها توي رويا ها مي بينم براي يه لحظه ي ناب تو ي آغوشت مي شينم ولي اين فقط يه خوابه منم و يه دل خسته به خدا كه چشم به راهتم پشت اين دراي .....
+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 14:22  توسط حمید
|

همه برای بارش باران چشم به آسمان دارند ، اما خداوند دعای کودکی را اجابت می کند
که کفش هایش پاره است ...
وای باران ، باران . شیشه پنجره را باران شست ، از دل من اما چه کسی نقش زیبای تورا
خواهد شست؟
شهرمان بوی تازگی گرفت ، دل ها بارانی شد و قلب ها رقیق . آدمها مهربان شده بودن
یکی می گفت : برویم بیرون گشتی بزنیم . هوا بوی رحمت و بخشایش می دهد .برویم
جانی تازه کنیم .
کمی پائین تر . نه چندان دور همان دور و اطراف اما چشم ها چیز دیگر می گفتند و قلب ها
به دلیلی متفاوت به لرزه در می آمدند
مادرش کاسه زیر چکه های سقف می چید و پدرش در تدارک چفت کردن شکاف میان شیشه ها
آن وسط کودک هم حتما فکر می کرد کفش هایش هنوز پاره اند پس نباید خیال دور شدن از سقف
کوچک خانه در سر داشته باشد .....
کاش باران چشم هایمان را هم بشوید
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 20:17  توسط حمید
|

ای که با ناز نگاهت دلمو دیونه کردی
پا گذاشتی توی سینم توی قلبم خونه کردی،
ای که وقتی تو رو دیدم دل تنهام زیرو رو شد
با تو بودن تورو داشتن ، واسه من یه آرزو شد .
طفلی قلب عاشق من ، به خودش می گفت همیشه
آرزوی با تو بودن ، یه روزی حقیقت میشه
ولی آرزوم بزرگ بود ، تو به یاد من نبودی
من با تو بودم همیشه ، ولی تو با من نبودی
تا تو رد می شدی قلبم،از تو سینه کنده میشد
می یومد پشت چشامو ، منتظره یه خنده میشد.
تو که اخم می کردی سنگ دل ، قلب عاشقم می ترسید
همش از ترس جدایی ، حیوونی دلم می لرزید .
من که عاشق تو بودم ، چرا عشقمو ندیدی
چرا قلب عاشقمو تو به خاک و خون کشیدی .........
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 12:18  توسط حمید
|

تو شعر های سپیده من ، جایی نمونده واسه تو
سیاهی و دربدری از روزگار من برو ،
برو دیگه دوست ندارم ، یه لحظه پیشم بمونی
دیگه نمی خوام تو گوشم شعرای غمگین بخونی
اگه نمیری هم بدون ، که دشمن جون منی
دلم می خواد هر جوری هست کنار من جون بکنی.
دنیای من روشنه و تو دشمن روشنی ها،
خورشید دل من داره میاد .بی سروپا و رو سیاه
می خوام روزای خوب من ، شکنجه جونت بشه
سپیدهای من تورو ، تا مرز مردن بکشه .
سیاهی و دربدری غصه نا تموم من ،
چه چقدر باید گریه کنم ، از من و گریه دل بکن
دختره ماه و مهر من ، اومده و پشت دره
اونم دلش می خواد ، غمو از روزگارم ببره
برو دیگه دوست ندارم یه لحظه پیشم بمونی .
دیگه نمی خوام تو گوشم شعرای غمگین بخونی .
اگه نمیری هم بدون ، که دشمن جون منی
دلم می خواد هر جوری هست کنار من جون بکنی.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 13:23  توسط حمید
|

رفتيُ خاطره های تو، نشسته تو خيالم
بی تو من اسير دست، آرزوهای محالم
ياد من نبودی اما، من به ياد تو شكستم
غير تو که دوری از من ، دل به هيچ کسی نبستم
هم ترانه ، ياد من باش
بی بهانه ياد من باش
وقت بيداريِ مهتاب،
عاشقانه ياد من باش،
اگه باشی با نگاهت، ميشه از حادثه رد شد
ميشه تو آتيش عشقت، گُر گرفتنُ بلد شد
اگه دوری، اگه نيستی، نفس فرياد من باش
تا ابد، تا تهِ دنيا، تا هميشه ياد من باش
هم ترانه ، ياد من باش
بی بهانه ياد من باش
وقت بيداريِ مهتاب،
عاشقانه ياد من باش
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 19:48  توسط حمید
|

منو نشناختی و رفتی
قاب عشقمو شکستی .
اگر قابلت نبودم ، پس چرا با من نشستی
من که پر زدم تو رویا ، از غم دربه دری ها
تو بدون دلم گرفته ، از تو و ناباوری ها
بذار همه بدونن ، من یه عاشق دیونم
واسه پیدا کردن تو چه روزایی گذروندم،
از تو و خاطراتت ، مونده عکسی از نگاهت
روبروش نوشته بودی تو رو تا ابد می خوامت
بدون اینو ای ستاره، تو رو می بینم دوباره
اینو بگم تا بدونی ، دلم هواتو داره .....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 11:53  توسط حمید
|

روز پائیزی میلاد تو در یادم هست
روز خاکستری سرد سفر یادت نیست
ناله نا خوش از شاخه جدا ماندن من،
در شب آخر پرواز خطر یادت نیست
تلخی فاصله ها نیز به یادت مانده است،
نیزه بر باد نشسته است و سپر یادت نیست
یادم هست ، یادت نیست.
خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود،
پس چرا گشته شبانه دربه در یادت نیست
من به خطو خبری از تو قناعت کردم
قاصدک کاشکی نگویی که خبر یادت نیست.
یادم هست ، یادم نیست
عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید،
کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست.
تو که خود سوزی هر شب پره را می فهمی ،
باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست.
تو به دل ریختگان ، چشم مداری بی دل
آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست
یادم هست ، یادت نیست...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 17:8  توسط حمید
|

زردها بیهوده قرمز نشدند
قرمزی رنگ نیانداخته بیهوده بر دیوار،
صبح پیدا شده ،اما آسمان پیدا نیست.
گرته ی روشنی مرده برفی همه کارش آشوب
بر سر شیشه هر پنجره همه بگرفته قرار،
من دلم سخت گرفته است از این،
میهمانخانه ، مهمان کش قوزش تاریک.
که به جان هم نشناخته ، انداخته است.
چند تن خواب آلود
چند تن نا هموار
چند تن نا هشیار
که به جان هم نشناخته ، انداخته است.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 11:37  توسط حمید
|

آخرین نفسم برای تو بود اما تو نخواستی
این بهترین هدیه من بود اما تو نخواستی
من چه فکرا یی کردم اما تو اون نبودی
من بردمت تا آسمون اما تو اون نبودی
برات آشیونه ساختم تو قلبم اما تو رفتی
بهت گفتم تا آخر پیشت میمونم اما تو رفتی
بهت گفتم برای چی با من؟ اما تو نگفتی
گفتم مگه گناهی کردم؟ اما تو نگفتی
اما تو نگفتی .....
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 17:1  توسط حمید
|
به تو گفتم
به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات،
چشمهاتم تنهام گذاشتن.
حالا من موندم و تیغ و رگ دست و تک ستاره تو و من ،
بگو گفتم یا نگفتم .
مگه به تو نگفته بودم بی تو روزگاره من تیره و تاره
حالا روزگاره من ، بعد از سفر کردن تو طناب داره،
تیغ و میکشم رو رگهام ،
میپاشه خونم رو عکسات ،
نتونست سدی بسازه ، رنگ چشمات ، سیل اشکات.
به تو گفته بودم ، اگه نباشی یه روز ، کاری با دنیا ندارم......
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 10:21  توسط حمید
|

ملاقات
قسم به عشقمون قسم .
همش برات دلواپسم،
قرار نبود اینجور بشه ، بشی همه کسم
راستی چی شد چه جوری شد ، این جور من عاشقت شدم .
شاید می گم تقصیر توست ، تا کم شه از جرم خودم
به ملاقاتت آمدم ببینی که دل سپرده داری
چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری
نگاه کن، دلم را عاشقانه هدیه کردم
تو دریا باشو ، من جویباره عشقو ، در تو جاری
من از پروانه بودن ها ، من از دیوانه بودن ها
من از بازی یک شعله سوزنده ، که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم
من از هیچ بودن ها ، از عشق نداشتن ها ، از بی کسی و خلوت انسان ها
می ترسم.........
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 13:56  توسط حمید
|